به نظر ميرسه انسان بعد از یه ماجراهای خاصی تو زندگی با یه سری مسائل بیگانه میشه، مبهوت و گیجه و از یه چیزایی بیشتر از قبل تحت تاثیر قرار میگیره. راستش نمیدونم زندگی همینه یا نه ولی آدم بعد از یه اتفاق هایی عوض میشه، زندگیش رنگ عوض میکنه ، ترد میشه و ميشکنه ، بی حوصله میشه و گاهی چقرمه، گاهی خودش هم نمیدونه دقیقا باید چطوری حالش رو توصیف کنه چون تنهاييش به وسعت دنیا دنيا و یا شاید دنياها دنياها دلتنگیه.مغرورم، حتی جلو خودم نمیخوام قبول کنم که با تمام وجودم حس میکنم زندگیمو گذاشتم تو گذشته و البته اینکه من ميلادو بیشتر دوست داشتم آزارم میده، بالاخره دختره و نازش، تلخه وقتی میبینی این چیزارونمیدونم درمونش چیه ولی با حس های نا آشنایی دست و پنجه نرم میکنم که علتش گوشه گیری قلب و شخصيتمه، سعی میکنم فرار کنم ولی نمیتونمسعی میکنم یه آدم فرضی و تو ذهنم بذارم اما نمیتونمسعی میکنم قبول کنم غمی نیست تو نبودش ولی بخدا نمیتونمظاهرا فحشش میدم اما تو دلم آرزو میکنم خدا عمر منو بگیره بده به اون و خوشحال باشهاسم این درد چیزی نیست بجز عشقمتاسفم که اینطوری شد و تو نتونستي بموني+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۲۰ساعت 12 AM توسط پریدُخت |
برچسب:
نویسنده: نیکان رضاپور
تاريخ: جمعه
29 دی
1396 ساعت: 5:01